پریشب که تو حیاط مسجد نشسته بودیم، بچه‌ها داشتن حرف میزدن و حواس من دوباره پی پروانه ها بود و داشت در و دیوار رو نگاه میکرد. دیدم که اومد و رد شد و رفت. صورتش رو ندیدم اما هنوز قد و هیکل و حالت راه رفتنش تو ذهنم بود. به مریم گفتم گفت توهم زدی ممکن نیست اینجا باشه. ولی من مطمئنم خودش بود.می‌شناختمش.  با خودم گفتم میشد که خیلی دوستش داشته باشم. ولی نشد و نخواست و خب به هیچ کجای جهان هم برنخورد . در جهان ایده‌آلم وقتی دوست داشتن‌های بالقوه، بالفعل نمیشن حتما به یک جای جهان برمیخوره. خدا قلب بنده‌اش رو میگیره روی سرانگشتانش و باهاشون ذکر میگه و همون لحظه پرنده‌ای در آسمان ابدی میشه. در جهان ایده‌الم همه عالم هستی با دلت همدردن.


پ.ن : هروقت بهش فکر کردم از خودم پرسیدم چرا راحت‌ترین راه رو برای خودش انتخاب کرد و سخت‌ترین راه رو برای من و نتونستم این موضوع رو ببخشم. هروقت خواستم با حس خوب یاد کنم یاد اون توئیتی افتادم که تا عمق دلم رو سوزوند. ولی به قول رضا شاید واقعا من به مهربونیام بیشتر گوش میکنم. اصلا نمیدونم چرا این‌ها رو انقدر عیان اینجا مینویسم. شاید چون اینجا آخرین سنگر منه.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

98music06 نقاشی ساختمان>خدمات رنگ آمیزی خانه وبلاگ کشاورز mizkade ☆We Are Army☆ The blog of dr. Brzauya مدار اندیشه شهید محمد نوربخش آگهی روزنامه کیهان 77492795-021 [{hp.hack}]